۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه
۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه
ای روزگار
- ای روزگار، ای روزگار
من تک درختم در میان درختان سپیدار
که به دیدار خورشید قد میکشم
و استوار ایستادهام، اما توان رفتنم نیست
ریشههایم به دل خاک فرو رفتهاند
دانههایم جوانه میزنند
شاخههایم به هر سو پخش میشوند
اما، برگهایم در پاییز تو فرو میریزند
و من، همان درخت خشکیدهام،
که عمری نشستهام بر خاک،
برای یک لحظه دیدار
ای روزگار، ای روزگار
چرخ گردون را بگردان تا بگردانیم
این روزگار را بسوزانیم
(۱ ژانویهٔ ۲٠۱۳ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
سال نو و یار نو
- سالی رفت و سال دیگر آمد
و من یکسال تمام در انتظار سال نو بودم
یاری رفت و یار دیگر آمد
و من تمام عمر در انتظار یار نو بودم
قلب زمان چه تند میزند در کالبد جهان
و من لحظه لحظه در انتظار زمان نو بودم
یاری رفت و یار دیگر آمد
و من تمام عمر در انتظار یار نو بودم
بارها می کهنه ریخت و ساغر مینا شکست
و من تشنه لب، جام بدست، در انتظار بادۀ نو بودم
یاری رفت و یار دیگر آمد
و من تمام عمر در انتظار یار نو بودم
(۳۱ دسامبر ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه
سقوط
- آنگاه که با غرورت، غرورم را میشکنی
کاخ آرزوهایم فرو میریزد
سقوط از اوج انسانی
سقوط در دامن جدایی
افسوس که راهی جز این نیست
آنگاه که شمع عشق را خاموش میکنی
شادیهایم فراموشی میشود
سقوط از اوج زیبایی
سقوط در دامن تنهایی
افسوس که راهی جز این نیست
(۳٠ دسامبر ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه
امشب بیا تا که گناه کنیم
در پگاهی عاشقانه در جُنگ شاعرانه، با پگاه نازنین که شعری از فرامز عامری را میسرود، و من هم فیالبداهه، با تابوشکنی، و نافرمانی ادبی، این سروده را که بههمان حال و هواست، هدیه شب کریسمس یا همان شب یلدا برای تمامی عاشقان دلخسته این شب کردم تا بروند، امشب را لااقل شادی کنند، و اندکی هوسبازی کنند.
- امشب بیا تا که گناه کنیم
شب را آتش زنیم
دنیا و آخرت را تباه کنیم
امشب بیا،
دور از چشمان دیگران
بین ابرها
میان زمین و آسمان
تا که گناه کنیم
شب را آتش زنیم
دنیا و آخرت را تباه کنیم
امشب بیا، ما همان تشنه لبانیم
گناهی ندارد، اندکی گناه کنیم
با زایش خورشید، شب را آتش زنیم
دین و ایمان را تباه کنیم
دل میخواهد، امشب
تن من از عطر تن تو سیراب شود
آب شود
قطره قطره آب شود
همچون هوسم سیلاب شود
امشب بیا تا که گناه کنیم
شب را آتش زنیم
دنیا و آخرت را تباه کنیم
امشب بیا
دور از چشمان دیگران
در میان ابرها
میان زمین و آسمان
تا که گناه کنیم
با بوسه و عشق آتشین،
شب را آتش زنیم
دین و ایمان را تباه کنیم
(۲۴ دسامبر ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه
۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه
آوای خاطرهها
- آوای خاطرهها،
صدای شکستن دیوار سکوت است
که در پستوی ذهنها بنا شدهاست.
بگذار این دیوار بشکند
و تمام آن غمهای بزرگ
و همه حسرتها و آرزوها،
چه تلخ و چه شیرین،
بر روی ورق پارهها بریزد،
و بگذار با صدای شکستن دیوار خاطرهها،
تمام کینهها و غصهها فرو ریزد؛
بگذار بریزد.
بگذار همه چیز فراموش شود.
اما فقط عشق در برگهی از خاطرهها بماند،
بگذار بماند و تا ابد بماند.
(۲۲ مارس ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه
انتظار نور
- بیا که در دل تاریکی شـب شنا کنیم
رنـگهـای شــب را از هم جـدا کنیـم
شاید که بر روز سپاه فراموشی تاخته است
گویـی که در شــب رنگها رنگ باخته اسـت
تا کی در آغوش سیاهی، قدرت شب را نگاه کنیم؟
تا کی در سـایهی شـب، مـرگ روز را تماشـا کنیـم؟
ظلمت شب مانع عبور خورشید میشود
ابـر ســیـاه حـجــاب نـور امـیــد میشـود
بیا که در شب احساس غرور کنیم
در تاریکـی شــب، انتـظار نـور کنیـم
کاش وجـدان شــب بیـدار میشـد
شب میرفت و روز پـایـدار میشـد
(٠۲ مارس ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه
فضای تنگ هجرت
- بالم شکست
همان روز که پرواز کردم
بر فضای تنگ
در هوای غبارآلود
(٠۴ فوریه ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه
هوای پرواز
- در هوای بارانی
از کوچههای گلآلود میآیم
با گامهای خسته،
تا دریچهی بگشایم
بهسوی فردا، یک نفس راه است
«هوا هوای پرواز است
کاش در قفس باز باشد
بال بگشایم
تا اوج آسمان یک نفس راه است»[۱]
در هوای بارانی
حال حالی پرواز است
کاش بالم نشکسته باشد
تا بال بگشایم
بهسوی آزادی، فقط همین راه است
(۲٠ ژانویه ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
پینوشتها
[۱]- این چهار بیت اقتباس شده است.
۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه
عطر گل محبت
دختر نازنینم ماریا جان صوفیزاده، سرودهی زیبا سرود که آن را با تغییراتی اصلاح کردم و برایش تقدیم میدارم:
- بنويسيد حرفی بر ديوار سكوت،
عشق سرمايه دل انسان پیر است
بنشانيد بر لبها، لبخند قشنگ،
آیۀ غم وسوسه شيطان عالمگیر است
گر غصه بيايد امروز سراغ من و تو،
بدانيد كه شادی فردا چه بسا دير است
بسازيد راهی بهسوی خورشید مهرورز،
چون فضا اینجا بسی دلگیر است
تا ابد راه بهسوی عشق و راستی برید،
بوی گل آنجا، عطر شبگیر است
بكاريد بههر خانهای دل تخم گلی،
كه فقط بوی گل محبت همهگیر است!
(ششم ژانویه ۲٠۱۲ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه
طلسم استبداد
شهر اسیر قیود شبگردی
مردم اسیر خواب است
همهجا رنگ صدرنگی
شهر گرفتار بیداد است
لحظهها در قیود بیرنگی
مردم اسیر نانوآب است
امیدها مردهاند
صداها خفتهاند
فریاد کردن
به ناحق مردن
داستان یک کتاب است
مردم اسیر خواب است
فکر کردن،
رسالت داشتن،
جرم ابدی
زندگی کردن بیبنیاد است
همه گرفتار صدرنگی
مردم اسیر خواب است
قیود شبگردی
قیود بردگی
رنگ صدرنگی
در لحظههای بیرنگی
همه طلسم استبداد است
مردم اسیر خواب است
(پنجم نوامبر ۲٠۱۱ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه
قصهی دل در قالب شعر نمیگنجد
همانگونه که قصهی دل در قالب نمیگنجد، سخن من نیز در قالب هیچ شعری نمیگنجد! از این روی، اگر کلامم سخت آشفته است، پوزش میطلبم. فقط میخواهم با به بازی گرفتن واژهها احساسم را بیان کنم:
- وقتی غم میاید سراغم،
سر روی شانۀ که گذارم؟
وقتی دلم میگیرد،
عقدۀ دل کجا گشایم؟
شب دراز است و غصه همنشین من
قصه غم را با اشک،
چگونه از صفحه دل بزدایم؟
دلبری کو در این شهر،
که دلاش بربایم
یا به نقش رخ او سخن دل آرایم
قطرهای چند شدم در اقیانوس عشق
گم شدم، مثل قطره در دل دریا ناپیدایم
بنما دفتر عشق،
پرده بردار که حجابی دارد
تا خطی از عشق
پنهانی به کتاب افزایم
(۱۲ مه ۲٠۱۱ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
عشق و نفرت
از انسان بودن شرمم میآید
زمانی که میبینم
چنان در سینهها عشق را کشتهاند
که همهجا باران نفرت میبارد
و حتی یک پرندهی آزاد هم
سرود عشق نمیخواند
(اول نوامبر ۲٠۱۱ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
سکوت = مرگ
در شبهای ظلمانی
در سرزمینی که اسیر خشم جادوگر پیر است
و آسمانش را ابرهای تیره فراگرفته است
و در آنجا که حتی یک ستارهی درخشان هم بهنظر نمیرسد
سکوت من، مرگ من است
(٣۱ اکتبر ۲٠۱۱ میلادی، درسدن)
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
از دلنوشتههای مهديزاده کابلی
اشتراک در:
پستها (Atom)













